قصه کودکانه برای خواب ۱۴۰۲

قصه کودکانه

قصه کودکانه برای خواب ۱۴۰۲ 

روزی روزگاری در سرزمینی دور،
بره کوچکی زندگی می کرد که عاشق بازی بود.
او تمام روز را در مزارع می چرخید،
و با دوستانش در میان ازدحام آهنگ های شیرین خواند.

اما وقتی خورشید غروب کرد و ستاره ها بیرون آمدند،
بره کوچولو بدون شک خسته شد.
بنابراین او در تخت دنج خود جمع شد،
و چشمانش را بست و سرش را تکیه داد.

در حالی که او به خوابی آرام فرو رفته بود،
ماه می درخشید و ستارگان می درخشیدند.
شب آرام بود و همه چیز ساکن بود
همانطور که بره کوچولو با آرامش خوابید تا اینکه …

خورشید صبح با آغوش گرمش طلوع کرد
و بره کوچولو با لبخندی بر لب از خواب بیدار شد.
پاهایش را دراز کرد و خمیازه کشید،
آماده برای شروع یک روز دیگر در چمنزار.

پس چشماتو ببند عزیزم
و رویای ماجراهای دور و نزدیک را در سر بپرورانید.
چون وقتی از خواب بیدار شدی، آماده بازی خواهی بود،
درست مثل بره کوچک از راه دور.

آرام بخواب عشقم و نترس
زیرا من اینجا خواهم بود تا شما را نزدیک نگه دارم.
رویاهای شیرین تا روشنایی صبح
در این شب آرام عزیزم خوب استراحت کن

اشتراک در
اطلاع از

0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
error: Content is protected !!